می دانستم که فردا اعدام خواهم شد، استرس زیادی داشتم

جی5 لاین: همه ما آنتوان دو سنت اگزوپری نویسنده کتاب معروف شازده کوچولو را می شناسیم. اما او فقط یک نویسنده نبود، بلکه او در ارتش فرانسه خلبان بود و در جنگ جهانی دوم علیه نازی ها جنگید. او خاطره ای جالب از جنگ دارد، زمانی که توسط نازی ها دستگیر شده و به زندان افتاده بود:

می دانستم که فردا اعدام خواهم شد. استرس زیادی داشتم و از اینکه دیگر نمی توانستم خانواده ام را ببینم بسیار اندوهگین بودم. نمی دانستم باید چه کنم. جیب هایم را برای پیدا کردن سیگاری گشتم تا شاید اندکی تسکین یابم. خوشبختانه یک نخ سیگار پیدا کردم اما کبریت یا فندک برای روشن کردن آن نداشتم.
چشمم به نگهبان بیرون زندان افتاد. پیش خود فکر کردم از او درخواست کبریت کنم. شاید دلش برای زندانی ای که فردا اعدام خواهد شد بسوزد. صدایش زدم و درخواستم را مطرح کردم. در کمال ناباوری دیدم که فندکش را روش کرد و به سمت سیگار من گرفت. درحالی که به چشمانش می نگریستم لبخندی بر لبانم نشست، دلیلش را نمی دانم ولی شاید همین کار کوچک برای کسی که تا چند ساعت دیگر می بایست با زندگی خداحافظی کند کاری بزرگ جلوه میکرد، او هم در جواب لبخندی تحویلم داد و ناگهان لب به سخن گشود: فرزند داری؟ کیف پولم را از جیبم در آوردم و عکس فرزندانم را به او نشان دادم. اشک در چشمانم حلقه زد و گفتم: می ترسم دیگر نتوانم آنها ببینم! نبینم که آنها چطور بزرگ می شوند. او هم عکس بچه هایش را نشام داد و از برنامه ها و نقشه هایی که در سر برایشان داشت سخن گفت و چشمان او هم اشک آلود شد.

لحظه ای بعد بدون آنکه کلمه ای بر زبان آورد درب زندان را باز کرد مرا از آن خارج کرد. سپس با هم از راهی مخفی به بیرون زندان رفتیم و مرا به راهی که منتهی به شهر می شد راهنمایی کرد و خود به زندان بازگشت.

باورم نمی شد. لبخندی جان مرا نجات داده بود…

جی5 لاین . کام
منبع: crystal-reflections
منبع تصویر: wordpress
بازنویسی: حوریه جعفری
بازنگری و انتشار: حمید توکلی کرمانی

هر روز، ساعت ۷ صبح یک داستان مثبت در جی۵ لاین منتشر خواهد شد، اگر می خواهید روزی یک داستان انرژی بخش به ایمیل شما ارسال شود، صفحه “فیدبرنر” را مطالعه فرمایید!

 

برچسب ها: , , , , , , , ,

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
guest
18 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
یلدا قنبری
یلدا قنبری
12 سال قبل

لبخند شاخه گلی است که گیرنده ی آن ،هرگزآن را بی جواب نخواهد گذاشت….

منصوره کشاورز
منصوره کشاورز
12 سال قبل

لبخند بزن تا زندگی به تو لبخند بزنه :-))

حمید توکلی کرمانی
حمید توکلی کرمانی
12 سال قبل

لبخند تو اون شرایط کار سختی بوده! 🙂

فاطمه
فاطمه
12 سال قبل

زندگی کن و لبخند بزن ،بخاطر آنهایی که با لبخندت زندگی می کنند … . 😉

مينا لشگري
مينا لشگري
12 سال قبل

پس واقعا لبخند معجزه مي كنه
داستان قشنگي بود، ممنون