انگیزه ازدواج

چه دلیلی برای ازدواج وجود دارد؟

نرگس ط. says:

سلام و اوقاتتون به خوشی
من دختری ۲۳ ساله هستم. بارها و بارها به ازدواج فکر کرده ام. به مفاهیمی چون کمال، زیبایی، معرفت، عقل، آرامش، عشق و …
بگذارید آسان حرفم را مطرح کنم: من تمایلی به ازدواج ندارم.
چند سال پیش که کوچکتر بودم، هر پسر یا مردی را که میدیدم، عاشقش میشدم.و به نظرم همه خوب و مناسب برای ازدواج با من بودند.
در این سالهای اخیر خیلی به ازدواج و به آدمها فکر کردم. واز خودم پرسیدم: با ازدواج چه چیزی را به دست می آورم؟
آسایش؟
آرامش؟
استقلال؟
آزادی؟
کامل شدن صفات انسانی در اینجانب؟
پیدا کردن همدم جهت پیری و کوری؟
تولید مثل؟
رسیدن به کمال؟
مادر شدن؟
واقعا چی؟؟؟؟؟؟؟
امیدوارم نخواید بگید که با ازدواج آسایش دختر تامین میشه. چون من الان دانشجوی رشته پزشکی ام و خودم از پس خرج زندگیم برمیام.
امیدوارم نخواید بگید که با ازدواج آرامش آدم تامین میشه. چون من از نفس خودم مطمئن نیستم. چه برسه به اطمینان داشتن به شریک زندگیم، اطمینان از اینکه امن به من وفادار باشه و اصلا آدم درستی باشه.
امیدوارم حرف از استقلال و آزادی نزنید. چون من الان هدوشو دارم. توی خوابگته زندگی میکنم و گاهی خونوادم رو تا ۳ ماه نمیبینم و همه کارهامو خودم انجام میدم.
امیدوارم حرف از کمال نزنید. چون کم نیستن آدمایی که با ازدواجشون نه تنها رشد نکردن بلکه عقبتر از همسن و سالهاشون هم افتادن.سالهای زیادی از زندگیشون رو خراب کردن و آخرش هم با دلی خسته طلاق گرفتن.
امیدوارم اسم همدم و پیری و کوری نیارید. چون روزگار به من فهمونده که روی آدم ها نمیشه حساب کرد.
تولید مثل هم، که دوستان به جای ما!
یه مادر شدن می مونه، که اونم انقدر سختی و مسئولیت داره که بعضی وقتها منو میترسونه.

میدونید چی شد که اینطور به حساب و کتاب افتادم؟ قضیه از وقتی شروع شد که :
یک روز به خودم آمدم و دیدم حراج بزرگی توی برپا شده. مردم خیلی استقبال میکردن. توی این حراج، فقط یک جنس فروخته میشد. من هم اون جنس را داشتم و البته قصد فروش هم داشتم. وقتی رفتم توی شهر، دیدم مردم دارن جنسهاشون را مفدی میدن با دوتا آبمیوه رویش.
بدم اومد. برگشتم و قصد فروش را از سرم بیرون کردم . اون جنسی که فروخته میشد، “دل” بود.
توی این زمونه با این آمار جدایی، باید دلیل محکمی برای ازدواج باشه تا بشه چنین حماقتی را کرد.
قبلا وقتی یاد این حدیث رسول می افتادم که فرمود:” ازدواج سنت منه. هر کس از اون روی برگردانه از من نیست”، با خودم میگفتم مگه میشه کسی باشه که به ازدواج تمایل نداشته باشه؟
اما الان میگم: مگه میشه میل به ازدواج داشت.
نگید سرد مزاجی و بی احساسی و عاشق نشدی و ………
چون تا ته عشق رفتم و دیدم سرابی بیش نیست. اون چیزی که زندگی را حفظ میکند کمیاب است.
حالا دوباره حرفم را تکرار میکنم: من تمایلی به ازدواج ندارم. آیا من اشتباه میکنم؟

منتظر و مشتاق جواب هستم.


مهدی مالکی نژاد: به شما باید تبریک بگویم از این نظر که بر خلاف بسیاری سعی نمی کنید تا خودتان را فریب دهید و از سرابی به سرابی دیگر بروید. از سراب احساس عشق به سراب کامل شدن و …
البته همین جا باید تاکید کنم که در یک ازدواج خوب و بیشتر از آن تحقق خواهد یافت البته وقتی عینک مناسبی به چشم داشته باشیم و لیزروار به درون و معنا سفر کنیم. وقتی متن شما را می خواندم ناخودآگاه به یاد داستانی از روانشناس معروف آقای ویکتور فرانکل افتادم. وی در کتاب بسیار پرمحتوای انسان در جستجوی معنا می گوید: روزی پیرمرد پزشکی را پیش من آوردند و گفتند او چند هفته است که لب به غذا نمی زند وقتی دلیل آن را جویا شدم گفتند: چند هفته پیش همسرش در گذشته است و بعد از این فراق غذا نمی خورد. دانستم با کسی مواجه هستم که به اندازه کافی هم مفهوم سلامتی را می داند و هم آنقدر باتجربه است که اگر بخواهد می تواند با این فراق کنار بیاید و آنچه می تواند او را نجات دهد “نگرش” و”معنای” مناسبی است که باید پیدا کند بنابراین از او پرسیدم. ببینم همسرت را دوست داشتی؟
-بله خیلی زیاد!
چقدر؟ آیا حاضر بودی قبل از او بمیری؟
بله!
خوب حالا که همسرت زودتر از تو مرده است چه رنجی می کشی؟
بسیار زیاد!
آیا حاضر بودی که زودتر از بمیری و او این غم سنگین را تحمل کند؟
البته که نه! من حاضر نیستم رنج و غم شدیدی که من حالا می کشم او بکشد.
و بعد از همین مکالمه کوتاه او به زندگی بازگشت. چون حالا او برای این “رنج عظیم” معنایی پیدا کرده بود. معنایی که او را قادر می کرد آن را تحمل کند و از درون راضی باشد.
خب از این داستان به اولین نتیجه ای که می رسیم این است که ازدواج یک معامله و یک خرید و فروش نیست. و در حقیقت باید به معنای ازدواج رسید و به قول آقای فرانکل انسان در جستجوی معناست و به شما حق می دهم که نخواهید در یک استخر با عمق نیم متری که همان خواسته های معمولی است شیرجه بزنید. و نسبت به آن احساس نگرانی داشته باشید.
راه حل چیست؟
شاید اولین تصوری که ایجاد می شود این باشد که باید به دنبال چه کسی بگردم که با او زندگیم احساس معنا پیدا کند؟ و البته این درست همان انگاره شبهه انگیزی است که خطر جواب اشتباهی ما را تهدید خواهد کرد. چرا؟ چون اگر به معنای واقعی قرار باشد در جستجوی معنا باشیم، منشا این معنا و مفهوم نه از دیگران بلکه از درون خودمان نشات می گیرد، این همان سرابی است که شما از آن یاد کردید. بنابراین اولین و مهمترین کاری که باید برای یک ازدواج موفق بکنید نه شخصیت شناسی دیگران بلکه شناخت عمیق خودمان است. خودسازی و پیدا کردن معنای زندگی برای خودمان تکلیف ما را در بسیاری از اتفاق ها و از مهم ترین انتخاب که همان ازدواج است کمک خواهد کرد.
ببینید شما می توانید پزشک شوید، اگر برای رشته انسان دوستانه پزشکی معنایی پیدا نکرده باشید بی گمان علی رغم پرستیژ بالای آن روزی به خود نفرین خواهید فرستاد که چرا این شغل پر دردسر را انتخاب کرده ام؟
بگذارید با یک مثال از خودم ادامه دهم: من معنای زندگی خودم را در این یافتم که تا آنجا که می توانم عمق زندگی خودم را بالا ببرم و بعد این عمق را به دیگران منتقل کنم. در دنیا هیچ لذتی بالاتر از اینکه عمق زندگی خودم و دیگران افزایش پیدا کند برایم لذتبخش نیست و علت اینکه الان علی رغم فشارهای کاری حرفه ای که دارم در حال نوشتن پاسخ به مطلب شما هستم همین است. و اما این چه کمکی به یک ازدواج معنادارتر من خواهد کرد؟ خب حالا من یک همسر دارم. یک فرزند دارم و یک شانس بزرگ که عمق زندگی خودم و آن ها را افزایش بدهم، با هم برای وقایع زندگیمان، ارتباطاتمان و … معنا پیدا کنیم. تصور کنید من در یکی از بهترین رستوران های شهر تک و تنها درحال خوردن بهترین غذای ممکن هستم. عمق این لذت چقدر است؟ در حالی که در خانه و در کنار ویانا کوچولو و مادرش غذایی را که او پخته است و در لحظه های پختنش به این فکر می کرده که چطور درست کنم تا مهدی خوشش بیاید را در حال خوردن باشم. لذتی که از این خوردن برای من حاصل می شود اصلا قابل مقایسه با آن اولی نیست! خب این یعنی معنای زندگی! معنایی که پول، ثروت، مقام و امثال آن به تنهایی نمی تواند برای ایجاد کند.
البته خود شما به یک موضوعی اشاره کردید و آن لذت مادر شدن بود. ولی چون با دو دوتایی ریاضی و حساب کتابی آن را بررسی کردید به این نتیجه رسیدید که آن هم با زحمت فراوانی که دارد نمی ارزد! ولی تصورش را بکنید وقتی مادر می شوید و احساس می کنید یک موجود کوچک و ضعیف چقدر به شما وابسته است معنایی عمیق در شما زنده می شود و وقتی او در آغوش شماست زندگی برای شما معنای دیگری دارد.
خب اجازه بدهید یک جمع بندی بکنیم:
۱- نگرانی شما درست و بجاست.
۲- مشکل شما در جستجوی معنا بودن است.پ
۳- دریافت معنا از دیگران روش کامل و موفقی برای معنادار کردن زندگی نیست.
۴- معنای زندگی را خودتان و فقط خود شما باید به زندگی تان وارد کنید.
و اما راه حل نهایی:
باید خودسازی کنید. به درون خود سفر کنید و این کار شاید به تنهایی امکان پذیر نباشد. بنابراین باید از بهترین مربیان مطرح جهان استفاده کنیم و آن هم با هزینه نزدیک به صفر!
کتاب های خوب در این زمینه بخوانید.
این کتاب ها را حتما بخوانید:
۱- انسان در جستجوی معنا – دکتر فرانکل
۲- سیری در تکامل فردی- کنت بلانکارد
۳- هفته عادت خانواده موفق – دکتر استفان کاروی
۴- ( و قبل از ازدواج): آیا تو همان گمشده من هستی؟ – دکتر باربارا دی آنجلس

جی۵ لاین . کام
نویسنده: مهدی مالکی نژاد
منبع تصویر: Lafer medubuisson

ما پاسخ خواهند داد، برای مطالعه کلیه پرسش و پاسخ ها به صفحه “لیست پرسش و پاسخ” مراجعه نموده و جهت ارسال سوالات خود به صفحه “ارسال سوال” مراجعه فرمایید!

برچسب ها: , , , , ,

دیدگاه بگذارید

17 Comments on "چه دلیلی برای ازدواج وجود دارد؟"

avatar
mamani
Guest

salam,mamnoon,kash khahsre man ham cheshmasho baz mikard O shohare mehraboonesho midid.faghat kamboodhay zendegisho mibine.

امید ن.
Guest

kheili jaleb bood

دکتر حسن
Guest

کلی ترغیب شدیم به ازدواج
🙂

ایمان
Guest
ممنون ، حال خوشی دست داد… چه احساس قشنگی توی این جملات بود: تصور کنید من در یکی از بهترین رستوران های شهر تک و تنها درحال خوردن بهترین غذای ممکن هستم. عمق این لذت چقدر است؟ در حالی که در خانه و در کنار ویانا کوچولو و مادرش غذایی را که او پخته است و در لحظه های پختنش به این فکر می کرده که چطور درست کنم تا مهدی خوشش بیاید را در حال خوردن باشم. لذتی که از این خوردن برای من حاصل می شود اصلا قابل مقایسه با آن اولی نیست! خب این یعنی معنای زندگی!… Read more »
wpDiscuz