دختر بچه ای که به ویترین مغازه خیره شده و بغض کرده بود

جی۵ لاین: دو روز مانده بود به تولد مادرم. بخاطر مشغله کاری نمی توانستم به دیدنش بروم و حضورا تولدش را تبریک بگویم. از این رو تصمیم گرفتم که هدیه ای برایش پست کنم و در تقویمم نیز یادداشت کردم که حتما تا دو روز آینده با او تماس بگیرم.

مادرم گل لیلیوم خیلی دوست دارد. با خودم گفتم یک سبد گل می تواند برایش بهترین هدیه باشد. به گل فروشی رفتم و با دقت چندین شاخه گل انتخاب کردم و به فروشنده گفتم که آن ها را در سبدی قرار داده و به بهترین صورت تزیین کند او هم با سلیقه بسیار یک سبد لیلیوم بنفش و سفید تحویلم داد. رویش یک کارت “تولدت مبارک” قرار داده و به فروشنده یادآوری کردم آن ها را به آدرسی که نوشته ام بفرستد.

وقتی از گل فروشی خارج شدم دختر بچه ای را دیدم که به ویترین مغازه خیره شده و بغض کرده بود. نزدیکش شدم و از او پرسیدم: می خواهی گل بخری دخترم؟ سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت: پولم کافی نیست. می خواهم برای مادرم گل نرگس بخرم. او عاشق این گل است.

جواب دادم: فکر کنم اگر کمی کمکت کنم بتوانی صاحب چند شاخه گل نرگس بشوی. سپس هر دو به داخل مغازه رفتیم و او توانست دسته گل دلخواهش را بخرد.

وقتی با خوشحالی از مغازه بیرون رفتیم از او پرسیدم: می خواهی تا خانه برسانمت تا گل ها را سریع تر به مادرت بدهی؟ جواب داد: خیلی ممنون. نیازی نیست. تا قبر مادرم راهی نیست.

دیگر نتوانستم چیزی بگویم. وقتی دختر بچه دور شد چند قطره اشک از چشمانم جاری شد، فورا به رئیسم تلفن کردم و تقاضای دو روز مرخصی دادم. بار دیگر به گلفروشی باز گشتم. دست گل را گرفتم و ۶۰۰ کیلومتر با ماشین رانندگی کردم تا سبد گل را خودم به مادرم بدهم.

جی۵ لاین . کام
منبع تصویر: Blog Spot
ارسال کننده: مهدی عیسی آبادی
بازنویسی: حوریه جعفری
بازنگری و انتشار: حمید توکلی کرمانی

  • هر روز، ساعت ۷ صبح یک داستان مثبت در جی۵ لاین منتشر خواهد شد، اگر می خواهید روزی یک داستان انرژی بخش به ایمیل شما ارسال شود، صفحه “فیدبرنر” را مطالعه فرمایید!

برچسب ها: , , , , , , , , ,

دیدگاه بگذارید

18 دیدگاه ها در "دختر بچه ای که به ویترین مغازه خیره شده و بغض کرده بود"


مهمان
رضا
2 سال ها 3 ماه ها قبل

مرده پرست نباشیم همین

مهمان
ناشناس
2 سال ها 3 ماه ها قبل

:inlove:

مهمان
2 سال ها 5 ماه ها قبل

قشنگ ترین داستا ن عمرم بود. بااهی پرحسرت 😥

مهمان
یار
3 سال ها 11 ماه ها قبل

خیلی ناز و تأثیر گذار بود.اشکم در اومد.ممنون .بازم بذارین 😥

مهمان

[…] دختر بچه ای که به ویترین مغازه خیره شده و بغض کرده بود […]