بایگانی | داستان های الهام بخش

چشمانت را به قیمت خوبی می خرم

جی۵ لاین: روزی مردی از اینکه فقیر بوده و از پول و ثروت بهره ای نداشت در حال گلایه کردن بود. خردمندی او را دید و گفت: حاضری یکی از چشمانت را به قیمت هزار […]

دیدگاه مفید - ادامه مطلب

وقتی یک ماشین لباسشویی جدید خریدم

جی۵لاین: وقتی یک ماشین لباسشویی جدید خریدم، ماشین قدیمی را بیرون گذاشتم و یک کاغذ روی آن چسباندم که روی آن نوشته شده بود: رایگان. دو روز گذشت و متوجه شدم ماشین لباسشویی هنوز سر […]

دیدگاه مفید - ادامه مطلب

این محل پر از متخصصین فراوان است

جی۵ لاین:دکتر لری اسمیت تازه نفس می خواست در شهری مطبی باز کند. انجمن محلی به او گفت که این محل پر از متخصصین فراوان است و آنقدر بیمار وجود ندارد که به مطب دیگری […]

دیدگاه مفید - ادامه مطلب

ادیسون در حال تلاش برای ساخت لامپ بود

جی۵ لاین: مدت ها بود که توماس ادیسون مخترع معروف در حال آزمایش و تلاش این بود که بتواند از برق روشنایی بگیرد. روزی خبرنگاری از او پرسید: آفای ادیسون، تا کنون تلاش های بسیاری […]

دیدگاه مفید - ادامه مطلب

مرد به محض دیدن او شروع کرد به فحاشی

جی۵ لاین: روزی عیسی مسیح از راهی می گذشت که با مردی مواجه شد. مرد به محض دیدن او شروع کرد به فحاشی. مسیح در جواب آن مرد به آرامی و همراه با لبخند گفت: […]

دیدگاه مفید - ادامه مطلب

این حمله نیاز به جسارت زیادی داشت

جی۵ لاین: در روم باستان یکی از فرماندهان ارشد نقشه ای را برای حمله به دشمن طرح ریزی کرد. این حمله نیاز به جسارت زیادی داشت و امکان کشته شدن افراد زیادی وجود داشت. از […]

دیدگاه مفید - ادامه مطلب

تبری برداشت و به سرعت به طرف روستا رفت

جی۵ لاین: در زمان های دور در قوم بنی اسرئیل عابدی زندگی می کرد. روزی به او خبر دادند که در روستایی در این نزدیکی مردم درختی را می پرستند. عابد تبری برداشت و به […]

دیدگاه مفید - ادامه مطلب

نباید با هیچ کس صحبت کنید

جی۵ لاین: استادی چهار شاگرد داشت. روزی تصمیم گرفت که به آن ها درسی بیاموزد پس به هر یک از شاگردان گفت که تا چهار روز نباید با هیچ کس صحبت کنند. روز اول سپری […]

دیدگاه مفید - ادامه مطلب

وزن یک لیوان آب چقدر است

جی۵ لاین: استادی هنگام شروع کلاس لیوانی پر آب در دست گرفت و رو به دانشجویان گفت: به نظر شما وزن این لیوان آب چقدر است؟ هر کس چیزی گفت: ۱۰۰ گرم، ۷۰ گرم و […]

دیدگاه مفید - ادامه مطلب

به وسایل کهنه و قدیمی خانه نگاه کردم

جی۵ لاین: در حال جارو کردن پیاده روِ جلو خانه بودم که دیدم پسر و دختری کوچک به سویم آمدند. پسر به آرامی پرسید: خانم، روزنامه کهنه دارین؟ می خواستم نه بگویم که چشمم به […]

دیدگاه مفید - ادامه مطلب

ملانصرالدین مهمانی را ترک کرد

جی۵ لاین: روزی ملانصرالدین با لباسی کهنه و مندرس به مجلس مهمانی رفت. میزبان و سایر مهمان ها بدون توجه به ملا به کار خود مشغول بودند و کسی او را تحویل نگرفت. ملا که […]

دیدگاه مفید - ادامه مطلب

من بزرگ ترین بازیکن جهان هستم

[audio5 src=”http://g5line.com/wp-content/uploads/2012/04/g5line-com-best-player.mp3″ loop=”true” autoplay=”autoplay” preload=”auto” loop=”loop” controls=””] جهت دانلود داستان صوتی “شمشیرش را برای کشتن راهب بالا برد” کلیک نموده و این داستان را با بلوتوث به دوستتان هدیه دهید. حجم فایل: ۷۸۲ کیلو بایت […]

دیدگاه مفید - ادامه مطلب

پروفسور محمود حسابی تکه نخی را آماده کرد

جی۵ لاین: پروفسور محمود حسابی تکه نخی را آماده کرد و به دست پسرش ایرج داد و گفت: بیا و دور سرم را با این تکه نخ اندازه بگیر.پسرش با شرمساری سکوت کرد و دستور […]

دیدگاه مفید - ادامه مطلب

دوستم قیمت بلیط را از فروشنده پرسید

جی۵ لاین: یک روز قرار بود به همراه یکی از دوستانم و دو پسر کوچکش به تماشای یک مسابقه ورزشی برویم. هنگام بلیط خریدن دوستم قیمت بلیط را از فروشنده پرسید. فروشنده پاسخ داد: قیمت […]

دیدگاه مفید - ادامه مطلب

گاومیش ها برای پیدا کردن غذا به مزارع حمله می کردند

جی۵ لاین: در زمان های گذشته روستایی بود که مرتب مورد هجوم گاومیش های وحشی قرار می گرفت. گاومیش ها در پی پیدا کردن غذا به مزارع مردم حمله می کردند و محصولاتشان را از […]

دیدگاه مفید - ادامه مطلب

وقتی بزرگ شدید می خواهید چه کاره شوید

جی۵ لاین: روی تخت خواب در حال عوض کردن جای پسر کوچکم بودم که دختر چهار ساله ام سیما روی تخت پرید، کنار من نشست و گفت: مامان می خواهی وقتی بزرگ شدی چه کاره […]

دیدگاه مفید - ادامه مطلب